تقریبا 1 ساعت رو تختم اینور اونور شدم آهنگ گوشیدم تا بالاخره همت کردمو بلند شدم . لباسا خشک شده بودن همه رو جمع کردم . گذاشتم تو اتاقا . جا لباسی گذاشتم سر جاش . آب گذاشتم جوش بیاد . چایی درست کردم . ظرفا رو گذاشتم تو ماشین . بعضی هاش رو هم خودم شستم.واسه مامان بزرگم میوه بردم . اومدم تو اتاقم دیدم دوستم زنگ زده . زنگ زدم بهش . کفشارو گذاشتم تو جا کفشی . کتابارو که از اتاقم برداشتم آوردم گذاشتم دم در و مرتب کردم . میز کامپیوتر و که نگو . مانیتور دیده نمی شد :)) پرینتهای الکی رو ریختم دور سی دی ها رو گذاشتم تو کیفش . پاکت پر از سی دی خواهرم رو گذاشتم پایین دیده نشه . مامان اومده خونه میگه قراره کسی بیاد؟! یعنی من اینقدر تو این خونه کار میکنم کشتم خودمو. یه بشقاب بلند کنم تا 2 هفته کمر درد دارم :)) [آرایه ی اغراق]
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 21:3 توسط سحر |
خسته از اینکه ۱ سال هیچ مهمونی ای نرفتم
خسته از اینکه بیشتر از یک سال نتونستم برم بیرون حتی یه مانتو بخرم
خسته از اینکه یه آهنگ جدیدم ندارم تو کامپیوترم گوش کنم
خسته از اینکه مدتهاست هیچ عکسی با دوربینم نگرفتم
خسته از اینکه همه بپرسن کنکور چه طور بود؟
خسته از اینکه بگم بد...
خسته از اینکه بگن فکر میکنی ! تو خیلی خوب میشی!
خسته از اینکه هر دفعه با بابا حرف میزنم تاکید میکنه که نگران نتیجه کنکور نباشم
خسته از اینکه حافظ همیشه بهت امید میده . اما تو؟! سراسر ناامیدی هستی!
خسته از موبایلم
خسته از حرف زدن !!!
خسته از زور!
خسته از امر به معروف و نهی از منکر ...
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 23:59 توسط سحر |